۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه
آدم
۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سهشنبه

با صدای تند نگاه تو،
زنی که در من است می رقصد.
با پیراهن خاکستری
و کفشهایی که پاشنه اش بلندتر از ارتفاع شعر های من است
سوغات هند
برای من
زنی بود که با شوهرم خوابید
و براي تو
گلي كه من براي تو به گيسوانم زده بودم
***
تاج محل در من است
و بوی تند عطش از مراکش آغاز شد
بوي نان بيروت هنوز در امتداد دستهاي تو پرسه مي زند
و من مسافر نيمه تمام راههاي ابديم
كه همچنان سرود بودنش را
مي رقصد.
***
هندوستان در من مرده
آگرا غروب تلخش رانگاه می کند
مرمر سیاه چشمهای هیچ زنی اینقدر بیهوده نبودکه جنگل چشم های من سوخت
****
سوغات هند براي تو
بوي گريه هاي سوخته من در پناه دستهاي سترگ تو بود
سوغات هند براي من .....
۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه
Adam & Eve

آدم نشسته بود توی ایون خونه ش توی بهشت. خدا هنوز حوا را نیافریده بود. آدم داشت پنهونی از خدا سیگار می كشيد كه چشمش خورد به درخت سیب. پیش خودش گفت : من كه گول نمی خورم. حتماً بعد از یه مدت خدا یه موجودی می آفرینه، بعدش اون دوستم می شه، بعدش شیطون اون رو گول می زنه، بعدش ما سیب رو می خوریم، بعدش خدا مارو از بهشت بیرون می كنه، بعدش ما می ریم زمین و بچه دار می شیم، بعدش می زنه و یكی از بچه هامون اون یكی رو می كشه، بعدش ... آدم همینجوری داره خیالبافی می كنه،
سیگارش تموم نشده و سیب رو هم هنوز نخورده
۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه
۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه
خرده جنایت های مسیو اشمیت

کارم که تمام میشود، از ساختمان تئاتر مارینی میآیم بیرون و در پیادهروهای خیابان شانزه لیزه آنقدر قدم میزنم و وقت میگذرانم تا عصر بشود و بروم مونپارناس به دیدن سروش حبیبی دوستداشتنی که «گلهای معرفت» اریک امانوئل اشمیت ترجمهی اوست. کمتر نویسنده و مترجمی بوده که کارهایش را دوست بدارم و از دیدنش هم لذت برده باشم اما سروش حبیبی یکی از همین استثناهای فوقالعادهی ادبیات است. آدم بینهایت متواضع و مهربانی که دیگر در ایران کسوکاری ندارد و وقتی گله میکنم که خیلی وقت است ایران نیامده، میگوید: «از وقتی مادرم فوت کرده، در ایران جایی ندارم و خیلی غریب است که آدم در کشوری که بدنیا آمده برود هتل»، هر چند که دوستان زیادی دارد که همیشه او را شرمنده میکنند و اصرار میکنند که برود منزل آنها. حبیبی در یکی از رستورانهای قدیمی مونپارناس به شام دعوتم میکند و من که هنگام انتخاب غذا لال میشوم، به پیشنهاد سروش حبیبی پاستا سفارش میدهم و او ماهی. تقریبا بلد نیستم پاستاهای طویل فرانسوی را بخورم و کلی طول میکشد تا حبیبی، یادم بدهد که چطور باید با چنگال پاستا را در قاشق چرخاند و بعد در دهان گذاشت. به حبیبی میگویم که آدم عجیبی است و چطور با ترجمهی اینهمه آثار کلاسیک و بزرگ به ترجمهی کتاب متفاوت «گلهای معرفت» اشمیت رضایت داده که میگوید: «من که فیلسوف نیستم یا مثلا خط و مشی خاصی را دنبال نمیکنم. اگر از کتابی خوشام بیاید، ترجمهاش میکنم و خب، از این کتاب اشمیت هم بسیار خوشم آمد.» اینطور میشود که یک روز به یادماندنی سفرم در پاریس با صحبت و بحث دربارهی اریک امانوئل اشمیت به پایان میرسد و یاد این عبارت «ارنست همینگوی» در کتاب «پاریس، جشن بیکران» با ترجمهی مرحوم «فرهاد غبرائی» میافتم که میگوید:
آقای اشمیت، مثل اینکه شروع گفتوگو درست شبیه ماجرای کتاب «نوای اسرارآمیز» شده. اینطور نیست؟
بله خیلی خوب هم کار میکند!
آقای اشمیت، کتابها و نمایشنامههای شما در ایران ترجمه شده و اتفاقا با استقبال خوبی هم روبرو شده است.
این موضوع من را حسابی تحت تاثیر قرار میدهد. فارسی زبان فرهنگ است. یعنی بهتر است که بگویم «پارسی». فارسی زبان یکی از کشورهای قدیمی بافرهنگ است. کشوری که فرهنگ در آنجا از خیلی وقت پیش وجود داشته است. خیلی خودمانی باید بگویم که من از فرهنگ قدیمی شما بیشتر از فرهنگ امروز شناخت دارم و مثل خیلی از غربیها، وقتی آدم میفهمد که کارش به زبان چنین کشور قدیمی و بافرهنگی ترجمه شده، احساس افتخار میکند و انگار که عنوان اصیل و نجیبی به آدم داده باشند، واقعا احساس شگفتانگیزی است. از طرف دیگری من ایرانیهای زیادی را دیدهام و میدانم که نمایشنامههای من در ایران به روی صحنه رفته و جوانها هم از دیدنش استقبال کردهاند. خب، این موضوع واقعا من را تحت تاثیر قرار میدهد چون که تئاتر من تئاتری است که سئوال برانگیز است. یعنی در اغلب نمایشنامههای من سئوالهایی مطرح میشود که جوابی به آنها داده نمیشود. منظورم این است که نمایشنامههای من دربارهی وضعیت بشر، روابط احساسی، جنسیت، عرفان، خدا، شک، نبود ایمان و موضوعهای اینچنینی هستند و در این نمایشنامهها کلی سئوال دربارهی همین موضوعات مطرح میشود و در نهایت هم جوابی به هیچکداماشان داده نمی شود. وقتی آدم میفهمد که این سئوالها از عمق وجود ایرانیها هم شنیده میشود، احساس شعف میکنم چون به من ثابت میشود که فرضیات و اعتقادات امانیستیام درست است. آن چیزی که در زبانها، تاریخ، جغرافیا در میان همهی ملتها یکسان است همین سئوالها است. برای من انسان، حیوانیاست که سئوال میکند و جالب اینکه در بیشتر مواقع این حیوانات هستند که به سئوالها جواب میدهند، چون در اصل جوابها نزد تک تک انسانها متفاوت است و خب، همیشه برای ادامهی حیات نیاز داشتهایم که به خودمان جوابی بدهیم. جوابی فرضی، جوابی از روی تجربه، جوابی ذهنی، هر جوابی که برای ادامهی زندگی لازم باشد اما نباید این نکته را فراموش کنیم که هر قدر هم که جوابهای انسانها با هم فرق داشته باشد؛ سئوالهایشان یکسان است. وقتی نمایشنامههای من در ایران، ژاپن و حتی ایسلند اجرا میشوند یعنی که حتما صدای مشترکی وجود دارد و این به من اطمینان میدهد که این اومانیسمی که در من وجود دارد، درست است یا به عبارت دیگری، انسان حیوانی است که به موجب سئوالهایش زندگی میکند.
از ایران چه تصویری در ذهناتان است؟
تصویری که امروز از ایران در ذهن من هست، همان تصویری نیست که رسانههای فرانسوی و دنیای سیاست در فرانسه آن را بوجود آورده که تصویری زننده است و فکر میکنم این تصویر زننده نه تنها به قدرت در ایران باز میگردد که دامن کل کشور ایران از جمله مردماش را هم گرفته. تصویری که من از ایران در ذهنم دارم، مثل این تصویر زننده نیست چرا که من ایرانیهای زیادی را دیدهام و میدانم که در ایران میشود به معنای واقعی یهودی بود و یهودی زندگی کرد و میدانم که ایران کشور ضد یهودیای نیست. همچنین زنهای ایرانی زیادی را دیدهام که به من گفتهاند که زن بودن در ایران آنقدرها فاجعه نیست. من روشنفکرها، هنرمندان و ایرانیهای ساکن در ایران و همچنین ایرانیهای زیادی را دیدهام که در پاریس ساکن بودهاند، چه بسا روزنامهنگارها و همهی اینها بودهاند که تصویر من از ایران را شکل دادهاند، تصویری که در فرانسه، به شکل ناگزیری به خاطر رسانهها و مناسبات سیاسی گونهای پارانویا است.
آقای اشمیت، شما در دانشگاه فلسفه خواندید در حالی که بعدا به وادی ادبیات وارد شدید، فلسفه شما را چطور و چگونه در فعالیت ادبیتان کمک کرده؟
به نظر من ادبیات بهترین راه انجام کار فلسفی است. به عبارت دیگری، یک نوشتهی فلسفی مثل مقاله، رساله یا حتی یک خطابهی دانشگاهی فلسفی بهترین راه فراگیری فلسفه نیست، هر چند که همهی اینها به نوع خود مفیدند. چرا؟ چون در واقع در زندگی روزمره است که ما از خودمان سئوالات فلسفی میکنیم. از صبح تا شب، مدام از خودمان میپرسیم که آیا درست است اینطور یا آنطور رفتار کنیم یا آیا درست است که به این چیز یا آن چیز اعتقاد داشته باشیم یا نه، آیا درست است که این ارزش را برتر از آن یکی بدانم یا نه، آیا زندگی من باید تحت ایمان به خدا هدایت شود یا نه، چه چیزی را باید به فرزندانم یاد بدهم و کلی سئوال اینچنینی. تمام طول روز از خودمان سئوال فلسفی میکنیم اما فلسفی بودن سئوال را فراموش میکنیم. من معتقدم که باید در زندگی سئوالات فلسفی پرسید و برای من، رمان یا نمایشنامه بهترین راه این کار است، زندگی را توسط شخصیتهایی با گوشت، خون و احساس نشان میدهم، شخصیتهایی که در موقعیتهای پیچیدهی درونی زندگی میکنند و مجبورند که در این موقعیت فوری و حیاتی سئوالات فلسفی مطرح کنند. برای من، ادبیات بهترین راه نمود فلسفه است یعنی به نظر من باید فلسفه را در ادبیات نمود داد چرا که ادبیات در حال بازآفرینی زندگی است و این جاست که فلسفه سر جای خودش قرار میگیرد. نوشتن یک مقالهی فلسفی یا یک رسالهی فلسفی تنها ارائهی خلاصهای از یک تفکر است، یعنی در یک مقاله میتوان لب مطلب را ادا کرد تا جای هیچ شک و شبهای نماند. مقالهنویسی از این بابت کارکرد آرشیوی دارد و آن چیزی که مهم است، آرشیو نیست بلکه این است که چطور آن موضوع در زندگی نمود پیدا میکند. من بطور سنتی هم کار فلسفی کردهام، درس فلسفه خواندهام و در دانشگاه فلسفه درس دادهام و همان موقع هم بود که شروع کردم به نوشتن. آدم خوششانسی بودم و کارهایم با استقبال خوبی روبرو شد و نویسندگان معاصر را دیدم، با مخاطبانم روبرو شدم و فورا هم کارم جهانی شد و این طور شد که توانستم به طور کامل بر نوشتن رمان و نمایشنامه تمرکز کنم. اما هیچگاه فلسفه را رها نکردم چون که داستانهای من از فلسفه تغذیه میکنند، همچون درخت که از زمین تغذیه میکند.
تا آنجایی که من میدانم، آغاز نویسندگی شما به ماجرایی برمیگردد که در صحرای «هوگار» برایتان اتفاق افتاد، میشود کمی از آن ماجرا تعریف کنید و این که دقیقا چه چیزی باعث شد که به نویسندگی روی بیاورید؟
من در سال ۱۹۶۰ در خانوادهای کاملا بیدین و بیخدایی بدنیا آمدم. تحصیلاتم هم تماما در بیخدایی و بیدینی گذشت. وقتی فلسفه را در سالهای ۱۹۸۰ در مدرسهی عالی نرمال واقع در خیابان لیل پاریس شروع کردم هم استادم «ژک دریدا» فیلسوف ملحدی بود. لب کلام این که تمامی تحصیلات من در زندگی هم تحصیلات ملحدی بود و در کشوری بدنیا آمدهام که مردماش تصور میکنند خدا مرده و تصور میکنند دین برای وقتی است که آدم در حال احتضار است. در همین محیط من تبدیل به یک فیلسوف شدم اما من این طور فکر نمیکردم که خدا مرده باشد و اعتقادم این بود که خدا در همهی انسانها لااقل با این سئوال که چرا وجود دارد، زنده است. خدا به شکل سئوالی در همهی انسانها حاضر است یعنی خدا در همین سئوالی که گاه در جوابش ما میگویم، بله، نه یا نمیدانم، وجود دارد، اما خدا همیشه بشکل همین سئوالی که در بشر وجود دارد، زنده است. بنابراین من فکر میکردم که خدا نمرده و تمام آن فیلسوفهایی که من آنها را میستایم نیز به خدا اعتقاد داشتهاند. فیلسوفهایی مثل کانت، دکارت، لایبنیتس و هگل. به این ترتیب من آیین بیخدایی را ادامه ندادم. یعنی اگر کسی پیدا میشد که این سئوال را از من میکرد که «آیا خدا وجود دارد؟»، من مثل همهی فیلسوفها جواب میدادم: «نمیدانم.» امروز هم اگر شما از من بپرسید «آیا شما به خدا اعتقاد دارید، آیا خدا وجود دارد؟»، من جواب میدهم: «نمیدانم»، اما این را هم اضافه میکنم که «اما گمان میکنم وجود داشته باشد». چرا؟ چون وقتی در سال ۱۹۸۹ بیست و نه سالم بود، ماجرای تاثیرگذاری را در صحرای هوگار تجربه کردهام که نظرم را تغییر داده. به مدت ده روز باید صحرانوردی میکردیم. این تجربه در زندگی من واقعا تاثیرگذار بود. در این بین، ناگهان من گم شدم و سی ساعت تمام در صحرا راهم را گم کردم بدون اینکه هیچ موجود زندهای در اطرافم باشد یا حتی چیزی برای آشامیدن داشته باشم. در ضمن شبهای صحرای هوگار در ماه فوریه سرد بود و من به اندازهی کافی لباس نپوشیده بودم. گم شده بودم و میدانستم که اگر راهم را پیدا نکنم حتما خواهم مرد چون نزدیکترین دهکده در سیصد کیلومتری ما بود اما من نمیدانستم که برای رسیدن به آن، به کدام جهت باید بروم. شب را تنها در صحرا گذراندم اما به جایی که ترس داشته باشم، احساس میکردم که نیروی عظیمی مرا احاطه کرده و احساس اطمینان به نفس والایی میکردم. این نیرو آنقدر قوی بود که مطمئن بودم نمیتواند از خود وجود من باشد و احساس میکردم که نیرویی متعالی است. البته به خوبی میدانستم که فلاسفه از چنین تجربهای با عنوان شب عرفانی نام میبرند و پاسکال فیلسوف نیز از آن به عنوان شب آتش نامبرده چون آدم احساس میکند که در حال سوختن است. احساس میکردم که خدا آنجاست اما این خدا متعلق به هیچ دینی نبود، خود خدا بود. از آن جایی که من آدم مذهبیای نبودم، نمیتوانستم به خودم بگویم که «نگاه کن! خدای مسیح یا خدای اسلام یا خدای یهود اینجاست»، نه، به معنای واقعی کلمه خود خدا بود. در نهایت مرا پیدا کردند. اوایل این تجربه برای من رازی بود که با کسی در میان نگذاشتم و منبعی از ایمان بود، نهر آبی که به رودخانه تبدیل شده بود. این نیرو نیز کم کم در من بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه یک روز مجبور شدم که به بودنش اعتراف کنم. در همین حال که این ایمان در من رشد میکرد، قلم من هم قوت گرفت چون که در آن شبی که در صحرا گذراندم، تمامی شخصیت من متمرکز شد و جسم، قلب و روح من با هم کار کرد. قبل از آن شب، روح من در گوشهای بود، جسمام در گوشهای دیگری و قلبم که اصلا جایی نداشت. بعد از این ماجرا، تمام جسم من با هم هماهنگ شد. برای من، یا بعبارت دیگر، نویسندهای که امروز هستم، بعد از آن شب تازه متولد شدم. البته منظورم از همهی این حرفها این نیست که بگویم مینویسم چون به خدا اعتقاد دارم. مینویسم چون این اتفاق مرا متمرکز کرد و من اصلا قصدم این نیست که دیگران را متقاعد کنم که به خدا ایمان بیاورند اما اگر دیگران خوب مطالعه کنند، متوجه میشوند که ایمان عمیقی در بشر و در بعضی از ارزشها وجود دارد و در همین حال، باز همهی آن سئوالها به سراغ آدم میآید. اولین بار در سال ۱۹۶۰ گوشت و پوستم به دنیا آمد اما در واقع، دومین بار در صحرای هوگار بود که روح و قلبم به دنیا آمد.
امروزه در غرب و چه بسا در فرانسه کمتر نویسنده یا نمایشنامهنویسی را میتوان پیدا کرد که رویکرد دینی و عرفانی داشته باشد. فکر نمیکنید استقبال خوب جهانی از آثار شما کمی هم به این خاطر باشد که آثارتان مایههای مذهبی دارد؟
تصور من این است که دلیل موفقیت من رویکرد کاملا آزاد من در طرح سئوالات عرفانی است. امروزه فلاسفه دیگر از خدا و ایمان حرف نمیزنند و توجه من به ادیان مورد استقبال خوانندگان قرار گرفته است. نه تنها در فرانسه که در دیگر کشورهای اروپایی هم همینطور است. مثلا، کتاب «گلهای معرفت» [مسیو ابراهیم و گلهای قرآن] نوعی از خرد را نشان میدهد و مسیو ابراهیم هم آدم خردمندی است و آدمها هم او را دوست دارند و ستایشاش میکنند و دوست دارند مثل او باشند و مثل او رفتار کنند. گاهی هم آرزو میکنند که ای کاش مسیو ابراهیم جای پدرشان بود. مسلمان بودن این مرد هم باعث شده که آدمها این شخصیت را دوست داشته باشند و احساس کنند که این شخصیت واقعا وجود دارد چون رفتارهایی این شخصیت در آدمها علاقهای را بوجود آورده که تا قبل از این در موردش چیزی نمیدانستند. وقتی سفر میکنم، به من میگویند که بخاطر شخصیتهای نمایشنامههایم، آدمها آدمها را بیشتر دوست دارند. من به واسطهی شخصیتهای داستانهایم علاقهای را در خواننده بوجود آوردهام که اگر این داستان وجود نداشت، آن علاقه هم شکل نمیگرفت. به اسلام یا یک کشیش مسیحی یا یک پسر یهودی که در حال مرگ است و دربارهی خدا سئوال میکند، علاقهمند شدهاند. به نظرم نگاه من یک نگاه اومانیستی است و من به خاطر دلایل مذهبی نیست که سراغ ادیان رفتهام بلکه بخاطر دلایل انسانیاست که به سراغ ادیان رفتهام. خود انسان است که نظر مرا جلب کرده و دین هم باعث میشود که انسانها زندگی کنند و به آنها چهارچوبی را ارائه میکند که در قالب آن بتوانند دیگران را دوست داشته باشند، متولد شوند و بیمرند. به این خاطر است که به ادیان الهی علاقهمند شدهام و خب، آدمها هم به این موضوع پی میبرند و میفهمند که عشق واقعی به انسانیت است که چنین نگاهی را به دین در من بوجود آورده است و توسط آن به جلو پیش میروم و زندگی را تجربه میکنم. به نظر چنین نگاه غیرایدئولوژیک و و غیرمذهبی به دین و سنت است که برای آثار من موفقیت آورده است.
امروزه حتی در دنیای غرب هم کمی این سئوال مضحک به نظر میرسد که آدم از فیلسوفی بپرسد که آیا به خدا اعتقاد دارد یا نه، در حالی که شما بارها و به طور واضح در آثارتان این سئوال را از نو و دوباره مطرح میکنید.
به نظر من مضحک است که کسی دیگر در این باره سئوال نمیکند. کسی سئوال نمیکند چون همه فکر میکنند که جواب را میدانند. فکر میکنم مشکل همهی تمدنهای امروز در همین است که آدمها فکر میکنند که جواب را میدانند در حالی که اصلا سئوالی مطرح نمیکنند تا به آن جوابی داده باشند. فاصلهای از آگاهی و شناخت در آدمها بوجود آمده و دیگر کسی سئوال نمیکند و در چنین دنیایی است که من مینویسم و دربارهی خدا سئوال میکنم، چون دیگران تصور میکنند که جواب را میدانند و جواب هم این است که خدایی وجود ندارد. حتی آدمهایی پیدا میشوند که پیش از این که سئوالی از خودشان بپرسند میگویند مسیحیت اصلا چیز جالبی نیست. در جایی که همه عادت دارند که جواب بدهند، من از نو سئوال میکنم.
آقای اشمیت، در بیشتر کارهای شما نوعی «پایان خوش» را متصوریم. این «پایان خوش» ربطی به این نگاه عرفانی و دینی شما دارد؟
پایان خوش! راستش جواب به این سئوال کمی سخت است چون مثلا «اسکار و بانوی گلیپوش» که پایان خوشی ندارد، یا پسرک کوچکی که میمیرد یا آقا ابراهیم حتی.
فکر کنم سئوالم را بد مطرح کردم. منظورم این بود که نوعی امید در همهی کارهای شما وجود دارد. داستانهای امیدبخشی مینویسید.
حالا شد. این درست است. داستانهای من پایان خوشی ندارند اما همیشه با برانگیختن نوعی احساس پایان میپذیرند. حسی که بوجود میآید و در این حس همیشه امیدی هم وجود دارد. البته این به این معنا نیست که آثار من «پایان خوشی» دارند، یعنی منظورم این است که از نظر هالیوودی و آمریکایی اتفاقا پایان خوبی ندارند. من اصلا دلم نمیخواهد که خواننده را دچار مشکل کنم بلکه میخواهم او را در مشکل غرق کنم تا در آن غوطهور شود و دستانش به اصطلاح گلی و آلوده شود و بعد میگویم بفرما، این هم از طناب، بگیر تا غرق نشوی. بعنوان نویسنده همیشه به اخلاقیات پایبند بودهام و این طور نبوده که خواننده را به امان خودش ول کنم، همیشه مشکلی وجود داشته و معنا و علاقهای هم در آن نهفته بوده است. پایان داستانها اغلب در بیرحمی و ابهام است اما هیچگاه پایان داستانهایم نیهیلیستی یا منفی نبوده است. همیشه داستان این طور به پایان میرسیده که زندگی ارزش زندگی کردن را دارد و نگاه مثبتی در پایان داستانهایم وجود دارد. پس میشود گفت که داستانهای من از نگاه سنتی بله، «پایان خوشی» دارند.
«گلهای معرفت» شاید درباره همزیستی میان ادیان باشد. به نظر شما چنین همزیستیای آیا در دنیای امروز امکان پذیر است؟
تا به حال قرآن خواندید؟
بله. قرآن کتاب تامل برانگیزی است. یعنی نمیشود یک صفحهاش را باز کرد و تا آخر این کتاب خواند. چون قرآن داستان نیست. باید یک پاراگراف را خواند و دربارهاش فکر کرد و با آن زندگی کرد و دربارهاش سئوال کرد. قرآن، انجیل یا اشعار میلارپا همه اینطورند، یعنی نمیشود اولین صفحهاشان را باز کرد و تا آخر کتاب بیوقفه خواند. باید قسمتی را خواند و با آن جلو رفت. چنین کتابهایی راه را به ما نشان میدهند و ما را در راه درست هدایت میکنند. این طور کتابها با کتابهای معمولی فرق دارند.
دوباره میخواهم برگردم به سئوال اولم. آیا شباهتی بین شما و «ابل زنورکو» کتاب «نوای اسرارآمیز» وجود دارد؟
[اشمیت حدود یک دقیقه فکر میکند] اه، باید بگویم که من بین دو شخصیت این نمایشنامه در نوسان هستم. تا حدودی به «ابل زنورکو» که گوشهگیر شده علاقهمندم، چون وقتی از آدمها فاصله میگیریم میتوانیم روابطمان را مدیریت کنیم و آدمها را دوست داشته باشیم. اما در عین حال شبیه روزنامهنگار این نمایشنامه هم هستم. یعنی کسی که میخواهد به آدمها نزدیک شود. هر دوی این احساسها در من وجود دارد و نمیدانم کجا بهتر عمل میکنم. پس در من تضاد وجود دارد چون هم میگویم «ابل زنورکو» در من وجود دارد و هم میگویم شخصیت روزنامهنگار به من نزدیک است. اما این که من در بین دور و نزدیک در کجا قرار دارم، خودم هم نمیدانم.
«زنورکو» فکر میکرد که ادبیات فرای زندگی واقعی است. شما هم همینطور فکر میکنید؟
نه، من برعکس فکر میکنم. فکر میکنم زندگی همیشه جلوتر از ادبیات است. زندگی واقعیتر، غنیتر و عمیقتر از ادبیات است. به همین خاطر هم هست که ادبیات دوام آورده و نجات پیدا کرده. چون همیشه پیشوایی بالاسر ادبیات وجود دارد و آن پیشوا خود زندگی است.
آقای اشمیت، واقعیت برای شما مهمتر است یا تخیل. ترجیح میدهید در واقعیت زندگی کنید یا در تخیلتان؟
چه درست و چه غلط، آن چیزی که در ذهن آدمی میگذرد، واقعیت را شکل میدهد و ممکن است حقیقت را هم تغییر بدهد. گاهی اوقات در ذهنمان شک داریم، مثلا شک داریم که آیا فلان کس را دوست داریم یا نه و این شک نه تنها ممکن است عشق ما را از بکشد بلکه ممکن است خود آن آدم را نیز در ما بکشد. در همین حال، اگر خواستهای داشته باشیم، میتوانیم آن را به حقیقت برسانیم و تحقق یابد. به نظر من واقعیت و تخیل را نمیشود از هم جدا کرد. برای من تخیل است که واقعیت را میسازد.
پس نتیجه میگیرم که شما در تخیلتان زندگی میکنید.
[کمی تامل میکند] گاهی در واقعیت زندگی میکنم و گاهی هم کاملا در تخیلم زندگی میکنم. اما خودم خبر دارم که چه زمانهایی در تخیلام هستم. به عبارت دیگر دیوانه نیستم. [میخندد] خودمانیتر این که در تخیل من داستانها و شخصیتهایی وجود دارند که به همان میزان داستانها و شخصیتهای واقعی اهمیت دارند. واقعیت این است که بعضی از شخصیتهایی که من خلق کردهام، اصلا با من زندگی میکنند، با من حرف میزنند. در زندگی روزمره من حضور دارند. گاهی اوقات انعکاس این شخصیتها مثلا مسیو ابراهیم یا ابل زنورکو در زندگی من پدیدار میشود. در نهایت، من واقعیتام را توسط تخیلم غنی و پربار میکنم.
اگر قرار بود مثل «زنورکو» زندگی تک و تنها در یک جزیره یا زندگی در کنار آدمهای معمولی را انتخاب کنید، کدام را بر میگزیدید؟
فکر میکنم ترجیح میدادم در جزیره زندگی کنم. چون من در یک جزیره تنها، احساس تنهایی نمیکنم. یعنی حتی اگر از نظر جسمانی تنها باشم، باز احساس تنهایی نمیکنم. کلی شخصیت در درون من وجود دارد، کلی آدم و به همین خاطر در تنهایی من اصلا تنها نیستم. در تنهایی من سرم کلی شلوغ است و با شخصیتهایم گفتوگو میکنم و کلی سر و صدا در درونم ایجاد میشود. پس اگر در جزیرهای تنها باشم، این طور نیست که احساس تنهایی بکنم و دیگران را پس بزنم. وقتی داستان مینویسم، احساس میکنم که شخصیتها با من حرف میزنند. به آنها گوش میدهم و حرفهایشان را یادداشت میکنم. از این منظر مثل بتهوون هستم. بتهوون یک روزی کر شد اما باز هم موسیقی نوشت چون صداها در درونش وجود داشتند و نتها هنوز در درون او سر جایشان بودند حتی اگر گوشهای جسمانی او دیگر قادر به شنیدن آنها نبودند. اگر در یک جزیره تنها باشم، دیگران باز هم وجود دارند اما در درون من. من هم همان کاری را میکنم که بتهوون کر انجام داد. با دیگرانی که در درونم هستند، زندگی خواهم کرد. اما به هر حال این یک فرض بود و امیدوارم همچنان مثل الان در کنار آدمها زندگی کنم.
از مرگ میترسید؟
سالها از مرگ خیلی میترسیدم. سالهای بسیاری از مرگ در هراس بودم. شبها از خواب بیدار میشدم و تب همهی بدنم را فرا میگرفت و از مرگ میترسیدم. اما از وقتی فلسفه خواندم و به عرفان روی آوردم باید بگویم که دیگر از مرگ نمیترسم اما خب، عجلهای هم برای مردن ندارم. [میخندد] چون مرگ... البته نمیدانم که مرگ چیست اما فکر میکنم که چیز غافلگیر کنندهای باشد.
در پایان نمایشنامه «مهمانسرای دو دنیا» به نظر شما آسانسور ژولین بالاخره به سمت بالا میرود یا پایین؟
نمیدانم. مهم این است که سوار چنین آسانسوری شد. اینکه در نهایت توانست سوار آسانسور بشود و مثل شروع نمایش بیاراده و ناتوان نماند. دیگر آماده است که هر اتفاقی را پذیرا باشد چه بالا برود چه پایین. از نظر احساسی، من هم امیدوارم که به سمت پایین برود... خب، چند تا سئوال قبل، شما از «پایان خوش» داستانهایم حرف زدید و مثلا در همین «مهمانسرای دو دنیا» پایان خوشی وجود ندارد. چون ممکن است در این آسانسور یا بمیرد و یا زنده شود. اگر داستان را این طور تمام میکرد که آسانسور ژولین به سمت پایین حرکت میکرد خب، آن موقع داستان پایان خوشی داشت و میشد مثل پایانهای خوش هالیوودی و من از این کار بیزارم.
آقای اشمیت، به نظر شما زن و شوهرها برای بقای زندگی مشترکشان نیاز به خرده جنایت زناشوهری دارند؟
در این نمایشنامه من میخواستم بگویم که بزرگترین ماجراجویی عاشقانه نصیب زوجهایی میشود که زندگیاشان دوام آورده باشد. یعنی با گذشت سالها هنوز زندگی کنند. هیچ کاری مشکلتر از این وجود ندارد. امروزه در غرب همه بر این باورند که ماجراجویی و خوشبختی یعنی اینکه آدمها مدام عشقهای مختلفی داشته باشند اما به نظر من ماجراجویی باارزش و قابل احترام و خوشبختی برای زوجهایی است که با گذشت سالها زندگی مشترکشان دوام آورده باشد و این کار بسیار مشکل است. این که احساس از بین نرود و تبدیل به نفرت و خشونت نشود. من چنین موقعیتی را میخواستم نشان بدهم این که زوجها چطور میتوانند عشقاشان را درمان کنند و نگذراند که عشقاشان نابود شود. به نظر من سختترین، پرهرج و مرجترین و خطرناکترین سفر زندگی، زندگی مشترک زن و شوهر است.
شما متاهل هستید؟
متاهل بودم اما از هم جدا شدیم.
خود شما در زندگی مشترکتان خرده جنایتهای زناشوهری مرتکب شدید؟
بله، من در زندگی مشترکم با همسرم کلی اشتباه مرتکب شدم. البته من واقعا دوست ندارم درباره زندگی شخصیام حرف بزنم.
آقای اشمیت از اجراهای نمایشنامههایتان راضی هستید؟
بستگی دارد. گاهی اوقات اجرایی را میبینم که حتی از چیزی که من نوشتهام بهتر از کار در آمده و گاهی هم اجرا دقیقا عین نوشته من است و گاهی هم خوب اجرا نشده. همهی اینها اتفاق میافتد و خب دنیای نمایشنامهنویسی دقیقا همیشه همینطور بوده. یعنی نمایشنامهنویس باید قبول کند که نمایشنامهاش به دیگران هم تعلق دارد و دیگران هم حق دارند آن را روی صحنه ببرند و بازی کنند و تفسیر خودشان را ارائه بدهند.
برای مثال کدام اجرا نظر شما را جلب کرده و بهتر از نمایشنامه بوده؟
یکبار رفته بودم روسیه. در سنت پترزبورگ بودم و نمایشنامه «فردریک و بلوار جنایت» قرار بود به روی صحنه برود. اجرا واقعا فوقالعاده بود. چون اصلا تصور نمیکردم که نمایش خوبی نوشته باشم و همهاش فکر میکردم که خیلی خیلی پیچیده است. بیست و پنج شخصیت در این نمایشنامه بودند و «ژان پل بلموندو» نیز در نوشتناش کمکم کرده بود. اما متاسفانه من تنها یک درصد اجراهای نمایشنامههایم را میبینم و همهاشان را نمیبینم. مثلا هیچ وقت تا به حال ایران نیامدهام و هیچ کدام از اجراهایم در ایران را ندیدهام. تا به حال یازده نمایشنامه نوشتهام و همانطور که در جریان هستید چند وقتی است میآیم به تئاتر مارینی تا آخرین نمایشنامهام «تکنوتیک احساسات» [دگرگونی احساسات] را خودم به روی صحنه ببرم.
از آثار کدامیک از نویسندههای زنده فرانسه خوشاتان میآید؟
خب، بعضی از نویسندگان هستند که من به آثارشان بسیار علاقهمندم و همیشه کنجکاوم که چه نوشتهاند. مثلا «فیلیپ کلودل» یکی از آنهاست. «املی نوتومب» هم نویسنده منحصر به فردی است. در ضمن ما دوستان صمیمی یکدیگر هم هستیم. «املی» شخصیتی بسیار قوی و خارق العادهای دارد و این دو نویسنده بیشتر از دیگران نظر مرا جلب میکنند.
نویسندگانی که درگذشتند و بسیار شما را تحت تاثیر قرار دادند چطور؟
مولیر، دیدرو، پاسکال، نویسنده آلمانی «استفان زویگ»، فکر میکنم مهمترینهایشان همینها باشد.
بزرگترین ترساتان در زندگی چیست؟
بزگترین ترسم این است که آدمهایی که دوست دارم را از دست بدهم. نه اینکه مثلا بخاطر مرگ آنها را از دست بدهم چون به هر حال یک روزی آنها میمیرند یا آنکه من زودتر میمیرم. اما ترس من از این است که از آنها جدا شوم. این که دیگر نبینماشان. ترسم از این است. از این میترسم که وقتی تلفن خانهام به صدا در میآید کسی آن طرف گوشی خبر مرگ یا مریضی کسی را به من بدهد. در زندگی همه چیز را یک طور میشود جبران کرد الا از دست دادن آدمها. ممکن است کسی بگوید که مریض است و ممکن است شفا پیدا کند یا بمیرد اما از این کسی را از دست بدهم و مهمتر از همه از کسی جدا بشوم، خیلی خیلی ترس دارم.
کابوسهایتان چطور؟ وقتی خوابید چه کابوسهایی میبینید؟
مصاحبه [بلند بلند میخندد]. کابوس میبینم که دارند با من مصاحبه میکنند و خوب جواب نمیدهم. وقتی آثار آدم به پنجاه زبان ترجمه شده باشد، مجبور است که مصاحبه کند. البته این موضوع ربطی به نوشتن «نوای اسرار آمیز» ندارد، گاهی اوقات هم مصاحبهها به خوبی تمام میشود اما وقتی کابوس میبینم، خواب مصاحبههای تلویزیونی و مصاحبههای اینطوری را میبینم. من واقعا خیلی بد خواب هستم. اما زیاد کابوس نمیبینم و خیلی اوقات هم خوابهای خوبی میبینم.
۱۳۸۷ آبان ۷, سهشنبه
۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه
بابا داری چیکار میکنی زود باش زنتو پیدا کن

رضا علی پور
ترجمه از کردی: بیان عزیزی
هر کدام از آدمهای همسن من کارهای شدهاند، من هم اول میخواستم ورزشکار بشوم، بعد به خاطر جثهی ضعیف و خیلی چیزهای دیگر نظرم عوض شد و خواستم بروم خارج. نشد.
برای مدتی مغازهی ساعتسازی باز کردم، مغازه که نبود، بعدش هم سر و کار داشتن بیش از حد با زمان و تاریخ، داشت افسردهام میکرد. برای خلاصی از افسردگیشغلی شدم عطرفروش. مغازه نزدم، فقط یک جعبه پر عطر داشتم و توی کوچهها داد زدم: «عطر، عطرِ خالص، عطر تازه، عطر عطر.» سر و کارم بیشتر با زنها و دخترها بود. زنم را در یکی از آن روزهای عطرفروشی پیدا کردم، یکهو از خانه بیرون آمد و عاشق همدیگر شدیم. وقتی پسرم به دنیا آمد زنم گفت که باید بروم سراغ کاری دیگر. میگفت زن ها عاشق این عطرها میشوند و تو هم قابل اعتماد نیستی.
الان قهوهخانه دارم، با یک زن و دو تا بچه. پسر بزرگم تصمیم داشت ورزشکار بشود ولی به خاطر جثهی کوچک و خیلی چیزهای دیگر نظرش عوض شد و خواست به خارج برود، ولی رفت مغازهی ساعتسازی باز کرد، کسب و کارش که نبود. اما سر و کلهزدن با زمان و تاریخ داشت از پا درش میآورد. برای همین جعبهی قدیمی من را برداشت و شد عطرفروش. الان توی کوچهها به زنها و دخترها عطر قدیمی میفروشد و به بعضیها کلی تخفیف میدهد. زنم میگوید درآمد ندارد ولی من میدانم دارد دنبال زنش میگردد.
۱۳۸۷ مهر ۱۱, پنجشنبه
knowledge..... apple and adam
WP.jpg)
لوتس روی يکی از شاخههای درخت چنبره زده و چرت میزند. آدم زير درخت ولو شده. ناگهان سيبی از شجرهء ممنوعه به زمين میافتد. تلپ
!لوتس: حالا ميتونی بخوريش!
آدم: چی؟! چطور؟
لوتس: چون تو اجازه نداری از شجرهء ممنوعه بخوری! اما الآن که سيب روی زمين افتاده! درخت رو ولش کن!
آدم: اما…
لوتس: بخور احمق!!!
آدم گازی به سيب میزند: قرچ!
خدا: اينجا چه خبر است؟؟!
لوتس: اممم… سيب… سيبه از درخت افتاد… اونوقت آدم خواست بخورتش! من بهش گفتم نکنا! اما با اين حال بهش گاز زد… حالا چيزی نشده، اين يه ذره برای شناخت کافی نيست - مگه نه؟
خدا: چرا سيب از درخت افتاد؟!!
آدم (با دهن پر): به خاطر جاذبه! هر جرمی اجرام ديگه رو توسط جاذبه به طرف خودش جذب ميکنه!
لوتس: حتماً عوارض جانبی ويتامين ث است!
خدا: ويتامين ث؟
لوتس: ويتامين ث کم چيزی نيست! نبايد دست کم گرفتش! اما زود از بدن دفع ميشه! خودت که بايد بدونی، يه نگاهی به مدارکت بنداز…خدا: همين کار را خواهم کرد! اما نه الآن! دارم مدار گردش خورشيد به دور زمين را تصحيح میکنم. مسئلهء پيچيدهای است.
لوتس: اوه آره… به نظر بغرنج مياد…
آدم: غررر…
خدا: حواست به آدم باشد! اگر حرکت مشکوکی کرد به من خبر بده!
لوتس: باشه، يه دعای فوری ميفرستم!
خدا: آخر خيلی به نظر مردد میآيد. همه چيز مرتب است، آدم؟!
آدم (با لبخندی تصنعی): باور اطمينان است به آنچه که انسان به آن اميد بسته و شک نداشتن به آنچه که قابل ديدن نيست.
لوتس: به به. از اين بهتر من هم نميتونستم بگم. اينقدر قشنگ گفت که انگار حرف انجيل باشه.
خدا: به نظر من انگار کمی طعنهآميز بود!
لوتس: طعنه؟ اين؟ اختيار داری! مرکز طنزش که هنوز کار نميکنه!
خدا: بسيار خوب. من دوباره میروم به سراغ کارم.
لوتس: باشه، خوش بگذره
.آدم (با صدای آهسته و همچنان تظاهر به لبخند): ضمناً خورشيد اصلاً به دور زمين نميگرده!
خدا: چی گفت؟
لوتس: هيچی بابا، داشت دعا ميکرد!
تصوير بعد
لوتس به نوک درخت رفته است: اممم… پروردگارا؟! خدايا؟! اينجايی؟! خدا؟!! خدااااهاااا!!
لوتس دوباره به پايين درخت میآيد: خوب، سرش گرم مدارهای خورشيده، پس ميتونيم آزادانه حرف بزنيم. گوش کن! خوب، تو يه گاز به سيب زدی و ممکنه يه خرده به شناخت دسترسی پيدا کرده باشی، اما اگه من جای تو بودم قضيه رو جلوی خالق و سرورم اونقدرها واضح لو نميدادم! ميدونی… يه خرده عقدهء روحی داره! راستش رو بخوای چند تاش رو داره! اعتماد به نفسش اونقدرها قوی نيست و مرض کنترل داره… باهاش شوخی نميشه کرد! ميتونه خدای مهربونی هم باشه، اما يهو دستخوش استبداد و خشم ناگهانی ميشه! رفتارش معمولاً حسابشده نيست و دلش ميخواد جلب توجه کنه، زياد هم حسوديش ميشه… خلاصه حسابی اختلال شخصيت داره! پس اگه به خاطر سيب يه سری افکار هوشمندانه به ذهنت رسيد خيلی ساده واسه خودت نيگردار! پيش خودت فکرای خودت رو بکن و صدات درنياد، چون ممکنه فکر کنه تو ميخوای باهاش رقابت کنی و-
آدم: اين که اصلاً خدا نيست!
لوتس: چی؟!
آدم: اين که اصلاً خدا نيست! گفت خورشيد به دور زمين ميگرده! در حالی که اصلاً اينطور نيست! اين زمينه که به دور خورشيد ميگرده! متوجهی، دقيقاً برعکسه! اگه اين خدا بود، بايد اينو ميدونست!
لوتس: خوب آخه خلقت يه پروژهء خيلی عظيمه، ممکنه آدم يه چيزهايی رو اشتباهی پس و پيش کنه… حالا چه فرقی ميکنه که چی دور چی ميگرده…
آدم: تو خودت گفتی خدا مرده! گفتی يه استعاره است! به نظر من يه خرده ترسناکه… اگه اين يارو اون بالا خدا نيست پس کيه؟!
لوتس (با دستپاچگی): ؟! هی، چی ميگی؟! فکر ميکنی با کی سر و کار داری؟!دقيقاً! لوتس! لوتسيفر! من خيلی حرفا ميزنم! معلومه که خدا فقط استعاره نيست! اگه بود که من هم بودم!!
آدم: مگه نيستی؟!
لوتس: ببينم اين يه ذره سيب که تو رو پارانوئيد نکرده؟ يهو وردار بگو اينجا همه چيز استعاره است، خدا، درخت، تمام بهشت! فکر کردی فقط خودت واقعی هستی؟!
آدم: خوب… من میانديشم، پس هستم!
ترجمه از Prototyp اثر Ralf König کارتونيست آلمانی
برگرفته از وبلاگ یکی از دوستان
۱۳۸۷ شهریور ۵, سهشنبه

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه
Cinderella

about sleep

Reality is quite different.
For instance, insomnia is said to be the most common sleep disorder, but these dissatisfying sleep experiences only get in the way of daily activities for 10 percent of us, according to the National Institutes of Health. And in almost half of those cases, the real underlying problem is illness (often mental) or the effects of a substance, like coffee or medication.Here are five recent findings that might help you rest easier:
Go to bed at the same time nightly.
Set aside enough time to hit that golden 7 hours of sleep.
Refrain from caffeine, heavy or spicy foods, and alcohol and other optional medications that might keep you awake, four to six hours before bed-time.
Have a pre-sleep routine so you wind down before you hop in.
Block out distracting lights and noises.
Only engage in sleep and sex in bed (no TV-watching, reading or eating).
Exercise regularly but not right before bed.
But you already know all this and you don't do it. So your realistic plan might be to surrender to the mid-day desk nap.
۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سهشنبه

what is love

Let it go

I HAVE LEARNED WHEN IT IS TIME TO LET GO, TO LET GO. YOU WORLD WILL BE SO MUCH MORE!! MORE LOVE, MORE AVENUES, MORE PEACE, MORE HAPPINESS, MORE KINDNESS, MORE JOY, MORE BLESSINGS AND MORE POSTIVE ENERGY ALL THE WAY AROUND!! HOPE YOU ENJOYED TODAY'S BLOG. LOVE AND HUGS :)
How or why did saying "God bless you"
become associated as an expression one says to another
after the other sneezes?
I've found some reasons listed below, but, somehow, I don't think any of them are very legitimate:
- When someone sneezes his heart stops and saying "God bless you" means "I'm glad your heart started again."
- Saying "God bless you" when you sneeze keeps the devil from flying down your throat.
- When someone sneezes, say "God bless you and may the devil miss you."
- When you sneeze your soul tries to escape and saying "God bless you" crams it back in (said by Millhouse in an episode of The Simpsons).
The connection of sneezing to the plague is not the first association of sneezing with death. According to Man, Myth, and Magic: The Illustrated Encyclopedia of Mythology, Religion and the Unknown, many cultures, even some in Europe, believe that sneezing expels the soul--the "breath of life"--from the body. That doesn't seem too far-fetched when you realize that sneezing can send tiny particles speeding out of your nose at up to 100 miles per hour!
The current advice when you sneeze is to cover your mouth with your arm rather than your hand. That way, all those germs won't be on your hands when you touch the countless things you're going to touch in the course of the day (don't tell us; we don't want to know).
There are many superstitions regarding sneezing, some of which you've already listed. But here are some of my favorites.
Sneeze on Monday for health,
Sneeze on Tuesday for wealth,
Sneeze on Wednesday for a letter,
Sneeze on Thursday for something better,
Sneeze on Friday for sorrow,
Sneeze on Saturday, see your sweetheart tomorrow,
Sneeze on Sunday, safety seek.One for sorrow
Two for joy
Three for a letter
Four for a boy.
Five for silver
Six for gold
Seven for a secret, never to be told.
And lastly, a sneeze before breakfast is a sign that you will hear exciting news before the end of the day.



